تبليغاتX
جبراییل - شب زفاف
هنوز خاکستر بالهای سوخته جبرییل در آسمان است . . .
تمام طول راه را در پاییز

با سبد گلی که داده بودی

و عطری که از توگرفته بود

بوییدم

انگاردیروز بود

بهار رفتنت

و من

که تا کنار وضوخانه

به دنبال تودویدم

وقتی آب بوسه میزد بر لبانت

و لمس میکرد دستهایت را

و در آغوش کشید تو را

دیگر چگونه میخواهی به رنگ ، ایمان داشته باشم!

همیشه میان باد و پاییز فاصله بوده است

مثل جان من و جان تو

اینگونه میآندیشم در پنجشنبه ای که

شب زفاف من است و عقل سرخ .


شعری از زنده یاد حسن پناهی

تاثیری زیاد بر من گذاشت

و مایه الهام من بود

+ نوشته شده در  87/03/19ساعت 22:42  توسط علی مسعودی منش  |