|
هنوز خاکستر بالهای سوخته جبرییل در آسمان است . . .
|
با سبد گلی که داده بودی
و عطری که از توگرفته بود
بوییدم
انگاردیروز بود
بهار رفتنت
و من
که تا کنار وضوخانه
به دنبال تودویدم
وقتی آب بوسه میزد بر لبانت
و لمس میکرد دستهایت را
و در آغوش کشید تو را
دیگر چگونه میخواهی به رنگ ، ایمان داشته باشم!
همیشه میان باد و پاییز فاصله بوده است
مثل جان من و جان تو
اینگونه میآندیشم در پنجشنبه ای که
شب زفاف من است و عقل سرخ .
شعری از زنده یاد حسن پناهی
تاثیری زیاد بر من گذاشت
و مایه الهام من بود