|
هنوز خاکستر بالهای سوخته جبرییل در آسمان است . . .
|
سرما
برگهای ریخته
برگهایی که هیچ وقت زیر پا خش خش نمیکنند
گوشهایی که دیگر هرگز نمیشنوند
دستهایی که فقط در جیب بارانی هستند
و سر هایی که زیر چتر
خمیده
فقط جلوی پا را مینگرند
پاهایی که سریع میدوند
مغازه هایی که هیچ وقت کرکره نداشته اند
آدمهایی که زیر باران خیس نمیشوند
اشک هایی که با سرما
باران
هم آوا نیستند
زندانیانی هستند که هرگز
طعم زندان را نچشیده اند !