|
هنوز خاکستر بالهای سوخته جبرییل در آسمان است . . .
|
سرخی غروب آفتاب
از آتش خورشید و
رنج مجنون و آه دل فرهاد نیست
سرخی غروب آفتاب
از سرخی و جزغاله شدن عقله
که
تو آتیش عشق میسوزه
همچون سوسکی که رو لبخند مونالیزا
عشق بازی میکنه
با سبد گلی که داده بودی
و عطری که از توگرفته بود
بوییدم
انگاردیروز بود
بهار رفتنت
و من
که تا کنار وضوخانه
به دنبال تودویدم
وقتی آب بوسه میزد بر لبانت
و لمس میکرد دستهایت را
و در آغوش کشید تو را
دیگر چگونه میخواهی به رنگ ، ایمان داشته باشم!
همیشه میان باد و پاییز فاصله بوده است
مثل جان من و جان تو
اینگونه میآندیشم در پنجشنبه ای که
شب زفاف من است و عقل سرخ .
شعری از زنده یاد حسن پناهی
تاثیری زیاد بر من گذاشت
و مایه الهام من بود
دارم میمیرم
برای آلبومی به همین نام از راجر واترز

ژوزه ساراماگو!!!
در تاریکی کافی شاپ
خلوت ماشین
لمس میکنند
. . .
کی بود که گفت " ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم"؟
ما که هر چه گشتیم چیزی جز
رخوت
نکبت
و
دروغ
ندیدیم .!
عشق های مبتذل
جماعتی پی گوشت
جماعتی پی گوشت!!!