|
هنوز خاکستر بالهای سوخته جبرییل در آسمان است . . .
|
یه جورایی شبیه همون یارو موخرمایی است .
اسمش چی بود ؟ آها نیچه !!!
شاید خود من !
من و نازی !!!
گابریل گارسیا مارکز !!!
روز را آبستن است
روز
شب و روز را در خود نهان دارد
چشمان من !
سرما
برگهای ریخته
برگهایی که هیچ وقت زیر پا خش خش نمیکنند
گوشهایی که دیگر هرگز نمیشنوند
دستهایی که فقط در جیب بارانی هستند
و سر هایی که زیر چتر
خمیده
فقط جلوی پا را مینگرند
پاهایی که سریع میدوند
مغازه هایی که هیچ وقت کرکره نداشته اند
آدمهایی که زیر باران خیس نمیشوند
اشک هایی که با سرما
باران
هم آوا نیستند
زندانیانی هستند که هرگز
طعم زندان را نچشیده اند !
آسمان نیز یکی است
دوتاست؟
راست میگویند که
راست میگویند؟!!!
بی مجال اندیشه نشانت دادم
وقتی آسمان شکست و دستهای خدا روی زمین ریخت
مجال اندیشه نداشتم
من
به حرمت چشمانت مسلمان شدم
نماز خواندم
رقصیدم
به گریه و زاری افتادم
خندیدم
نخندیدم؟
وقتی بکارت روحم را بر باد میدادی
وقتی تمام آسمان را در چشمانت بلعیدی
وقتی که تمام آینه ها و آیه های رسولان مرده بر من وحی میشد
تو بر روی صندلی نشسته بودی و بعد رفتی
بی مجال سخنی برای من
وقتی مسلمان شدی و لبیک گفتی
تن عریان من که زیر چکمه های تاریخ سیاه و کبود شده بود
فرش عبورت شد برای
ساختن
آسمـــان .