تبليغاتX
جبراییل
هنوز خاکستر بالهای سوخته جبرییل در آسمان است . . .

 مرضیه جان تولدت مبارک
+ نوشته شده در  87/01/27ساعت 22:3  توسط علی مسعودی منش  | 

ضایعه وجود خویش را نمیتوانم تحمل کنم
وجودم لبریز است از درد
از جام تهی ای که بی کرانه ام را فریاد میزند .
+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 16:54  توسط علی مسعودی منش  | 

خوش به حال درختها
مداد
آینه ها
کاغذ ها
آبها
دریاها
ابرها
گلها
پرنده ها
خوش به حال سنگها
خاک
مور
حتی خوش به حال هوایی که در کنار توست و برایت قربانی میشود
خوش به حال من
که اینگونه دوستت دارم
از صمیم قلب.
نوروز 87

 

+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 16:53  توسط علی مسعودی منش  | 

گاه دستمال سیاه دلم را تکان میدهم
کجایی که ببینی آرام میشکنم ؟
می بویمت
می بوسمت با لبان خشکیده ام که جار میزنند
عاشق شده ام
آری
حکایت این دل غمگین را پیشت باز میگویم
جار می زنم
می بینی؟
میشنوی؟
رفته ای،
از کجا فریادت کنم؟
میشکند در آیینه تمام وجودم ، با سنگی که به آن میزنم
خرد میشوم
نیستی که ببینی چگونه ، آرام
تمام آینه ها ، این بار نه یک بار ، هزاران بار
دستمال سفید دلم را برایت تکان میدهند .
۲۱/۱۱/۸۶
+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 16:51  توسط علی مسعودی منش  | 

ازپشت بام که پایین آمد ، دستش را که از نور گر گرفته بود در سیاهی شب به جادوی سحر آمیز خویش رها کرد . درد را در دستهای خویش به خوابی ابدی کشانده بود . کف دستش را که به اندازه خدا آکنده از تقلب های دوره مدرسه بود به من نشان داد ، بی گمان دیدمش ، با تمامی توان و اندوهی که در دل داشت .!!!
۱۸/۱۰/۸۶
+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 16:50  توسط علی مسعودی منش  | 

همیشه بعد هر سفر
کمی به فکر فرو میروم
به تو نگاه میکنم
به آسمان آبی که چشمان توست،نیست؟
به مهر مادری که مرده است
به دست های خسته ای که جای گل به روی آن نهفته است
به شرمساری نفس های تو
که آخربهار را
با او تکرار میکردی.
به حرفهای من نخند
گریه هم نیاز نیست
من از جنس حسرتم
که دستهای تو را که دوباره گرفته بودم
نگرفته بودی.
به حرفهای تو نمیخندم
نمیگریم
تو از میان واژه ها عبور کرده ای و رفته ای میان آبی خدا
 در آسمان
تو هیچ وقت به قلب من نگاه هم نکرده ای
ندیده ای
شنیده ای؟
نه
تو هیچ وقت به حال من تاملی نکرده ای
تو از میان واژه ها نرفته ای
سکون تو
میان قلب پاره پاره من است و کاغذ و قلم
همین
من از میان آیه ها و سوره ها گذشته ام
فقط به خاطر آسمان آبی خدا
که چشمان تو بود
نبود؟
۰۸/۰۱/۸۷
+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 16:49  توسط علی مسعودی منش  | 

گفته بود میاد
نیومد
. . .
تو چشمای خودم
تو آینه دیدم
که میگه نمی آد
آخه یادش رفته که بیاد
رفته
یادش
هم خودش.
بهمن 86
+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 16:47  توسط علی مسعودی منش  | 

گفت : کجا دوست داری بذارمت؟
گفتم : کجاها خالی هست؟
_ هر جا که بخوای ، این ور سوال ، اون ور سوال ، کجا میخوای بری؟
_ نه سوال به درد من نمیخوره ، اون ور سوال هم که چیزی قسم نمیکنن.
_خوب دیگه جایی نیست ، به جز . . .
_ آره دیگه من هم همونو میخوام .
_نه ، اونجا به درد تو نمیخوره ، سخته، سخت که نه تحمل زیادی میخواد. مطمئنی که میخوای بری؟
_خوب آره که مطمئنم،و الا نمیخواستم.
_ اول دلیلت رو بهم بگو اگه راضی شدم،میفرستمت که بری.
_سوال که به ذات خودش بدون علامت سوال هیچ نیست مگر چند تا کلمه، علامته سواله که بهش معنا میده. جواب هم که به درد من نمیخوره ، آخه به ندانسته هام اعتقاد دارم . تازه ، من علامت سوال هم نمیخوام باشم .
_دیگه نوبرشو اوردی،آخه دیگه جایی نیست که بخوای بری ، فقط همین سه تا جا رو دارم ، علامت سوال هم ظرفیتش محدوده ، داره پر میشه ، اگه میخوای بفرستمت اونجا ، جوابت خوب بود .
_نه،درست متوجه نشدی، من میخوام نقطه علامت سوال باشم .
_ نقطه ؟
_آره ، نقطه ی علامت سوال .
لبخندی زد و گفت : داره ازت خوشم میاد ، چرا؟
گفتم : علامت سوال بدون نقطه ، یه خط منحنی معلق تو زمانه ، اما نقطه است که بهش معنی میده و میشه علامت سوال .
_ خوب ، نقطه هم به خودی خودش چیزی نیست .
_ نه دیگه نشد ، هر چی تو میدونی من هم میدونم . نقطه علامت سوال می تونه یه خط بسازه ، یه سطح بشه،گسترش پیدا کنه ،میتونه نقطه اکبر ، رحمان ، رحیم ، خدا باشه ، میتونه همه اینها باشه و نباشه . . .
دیگه حرفی نزدیم . به فکر فرو رفت ، بعد
گفت : میتونه نقطه ی . . .
پریدم وسط حرفش و گفتم : آره میتونه نقطه رجیم و کفر هم باشه ، از عهده اش بر میام . مطمئن باش .
آرام گفت : همه جورشو دیده بودم ، الا این مدل که تا حالا چند تایی بیشتر نداشتم . باشه ، خودت خواستی ها .
_ نه ، خودم نخواستم ، تو میدونستی که خواهم خواست .
صدایی در عرش الهی برخواست ، دستوری داده شد : این بنده ی من را به نقطه ی علامت سوال ببرید ، باشد که سرفراز گردد.
وقتی میخواستم برم ، گفتم : خدا ، تنهام که نمیذاری ، میذاری؟
لبخندی ملیح کرد و گفت : برو ، فقط مراقب باش ، همین . !!!
۱۴/۱۲/۸۶

 

 

 

+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 16:47  توسط علی مسعودی منش  | 

سالهاست که گم شده ام
مرا ندیده ای؟
نوروز 87
+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 16:46  توسط علی مسعودی منش  | 

برای .م. که بسیار زیبا پیانو مینواخت
. . .
اما تو
 تنها نبودی
سایه سیاه مرگی هزاران ساله ، با تو بود
و درد
 که از او چیزی جز تمام ابدیتش برای من باقی نمانده.!!!
۱۸/۰۱/۸۷
+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 16:45  توسط علی مسعودی منش  | 

آنقدر از من دور است
که هیچ کجا هم
دور نیست.!!!
۰۳/۰۱/۸۷
+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 16:44  توسط علی مسعودی منش  | 

خوش به حال ماهی گلی
چون نمیداند که نمیداند
بدا به حال ماهی گلی
چون نمیداند که نمیداند!!!
۰۳/۰۱/۸۷
+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 16:42  توسط علی مسعودی منش  | 

هنوز خاکستر بالهای سوخته جبراییل در آسمان است
نمیدانم برای پاییز است یا بخاطر حرفهای تو
نمیدانم
اما به یاد دارم
 وقتی که همه چیز آتش گرفت
 سوخت
 و خاکستر شد
 هیچ ققنوسی از میان خاکسترها برنخواست .
۲۱/۰۱/۸۷

+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 16:39  توسط علی مسعودی منش  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 11:36  توسط علی مسعودی منش  |