|
هنوز خاکستر بالهای سوخته جبرییل در آسمان است . . .
|
زیبایی . برای یک لحظه !!!
-برو
-باشه میرم فقط دوباره آدرس رو بهم بده . میترسم یادم بره
-پیداش میکنی . ضایعه
-ضایعه؟
-ضایع که نه . منظورم اینه که راحت میتونی پیداش کنی.یه کم میگردی بعد یهو میبینی بهش رسیدی.
-خوب . گفتی چقدر طول میکشه؟
-از تولدت تا تولدت!
-یعنی چی ؟ نمیفهمم.
-برو . میفهمی
-آخه تو چه جور خدایی هستی که اینقدر بد و گنگ و پر از کنایه آدرس میدی؟
-تو چه جور بنده ای هستی که نمیخوای تلاش کنی .
گفتم : نمیشه با تو بحث کرد . آدم نیستی !
با خنده جواب داد که : راست میگی . تو آدمی . برو تا پیداش کنی
گفتم : این آخرین سواله . بپرسم؟
-آره . بپرس
-تو روز تولد چی میدی . چی میگیری؟
-یه سوال خوب . هستی میبخشم . هستی میگیرم.
-یعنی چی؟
-شد دو تا سوال
-خوب تقصیر خودته . برای فهمیدن جواب اولی پرسیدم
-الحق که متولد تیر هستی . هستی می بخشم یعنی زندگی میدم هستی میگیرم یعنیاز همون موقع زندگیت داره تموم میشه تا وقت مرگت برسه.
-خوب چه فایده داره؟
-فایدش اینه که یه جام پر میشه یه جام تهی
-منظورت جام مایع ظرفشوییه . آره ؟
با خنده گفت یه جورایی آره
-هنوز درست متوجه نشدم.بقیه آدمها چی ؟
-اونها به هم هدیه میدن
-تو چی میدی؟
-من؟
-آره
-گفتم که . هستی
-به درد خودت میخوره . چرا بعد پس میگیریش؟هدیه باید تا همیشه مال من باشه . نه عاریتی.
گفت تو برو . تو جشن تولدت یه هدیه بهت میدم .
با خوشحالی گفتم چی؟
-باید صبر کنی
-تا کی؟چی بهم میدی؟
گفت : این هفتمیش بود . عدد خوبیه نذار هشت بشه .
-یعنی دیگه سوال بسه ! باشه میرم خداجون . شرمنده سوال پیچت کردم .
-قربانت علی . برو به سلامت
درگیر هفت و هشت و هشت و هفت بودم . تا همین امروز . که در روز میلادم پیدایت کردم .
سرخی غروب آفتاب
از آتش خورشید و
رنج مجنون و آه دل فرهاد نیست
سرخی غروب آفتاب
از سرخی و جزغاله شدن عقله
که
تو آتیش عشق میسوزه
همچون سوسکی که رو لبخند مونالیزا
عشق بازی میکنه
با سبد گلی که داده بودی
و عطری که از توگرفته بود
بوییدم
انگاردیروز بود
بهار رفتنت
و من
که تا کنار وضوخانه
به دنبال تودویدم
وقتی آب بوسه میزد بر لبانت
و لمس میکرد دستهایت را
و در آغوش کشید تو را
دیگر چگونه میخواهی به رنگ ، ایمان داشته باشم!
همیشه میان باد و پاییز فاصله بوده است
مثل جان من و جان تو
اینگونه میآندیشم در پنجشنبه ای که
شب زفاف من است و عقل سرخ .
شعری از زنده یاد حسن پناهی
تاثیری زیاد بر من گذاشت
و مایه الهام من بود
دارم میمیرم
برای آلبومی به همین نام از راجر واترز

ژوزه ساراماگو!!!
در تاریکی کافی شاپ
خلوت ماشین
لمس میکنند
. . .
کی بود که گفت " ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم"؟
ما که هر چه گشتیم چیزی جز
رخوت
نکبت
و
دروغ
ندیدیم .!
عشق های مبتذل
جماعتی پی گوشت
جماعتی پی گوشت!!!
یه جورایی شبیه همون یارو موخرمایی است .
اسمش چی بود ؟ آها نیچه !!!
شاید خود من !
من و نازی !!!
گابریل گارسیا مارکز !!!
روز را آبستن است
روز
شب و روز را در خود نهان دارد
چشمان من !
سرما
برگهای ریخته
برگهایی که هیچ وقت زیر پا خش خش نمیکنند
گوشهایی که دیگر هرگز نمیشنوند
دستهایی که فقط در جیب بارانی هستند
و سر هایی که زیر چتر
خمیده
فقط جلوی پا را مینگرند
پاهایی که سریع میدوند
مغازه هایی که هیچ وقت کرکره نداشته اند
آدمهایی که زیر باران خیس نمیشوند
اشک هایی که با سرما
باران
هم آوا نیستند
زندانیانی هستند که هرگز
طعم زندان را نچشیده اند !
آسمان نیز یکی است
دوتاست؟
راست میگویند که
راست میگویند؟!!!